آناهید،الهه آب ها
 
 

وقتی که دیگر نبود
من به بودنش نیازمند شدم
وقتی که دیگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم
وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم
وقتی که او تمام کرد
من شروع کردم
وقتی که او تمام شد
من آغاز کردم
چه سخت است تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن است
مثل تنها مردن...!


ارسال شده در تاریخ : جمعه 27 آبان 1390 :: 20:02 :: توسط : anahid

روز شیوانا به همراه مریدانش در جاده ای خارج شهر راه می سپردند.ناگهان شیوانا شیوانا متوفق شد و از شاگردان عذر خواست و به کنار جاده دوید و شاخه محکم و قطوری را از روی زمین برداشت و آن را پوست کند و با آن عصای محکمی ساخت.سپس به جمع مریدان بازگشت و به راه رفتن خود ادامه داد.ساعتی بعد آنها به جوانی معلول رسیدند که عصایی نداشت و خودش را به زحمت روی زمین می کشید.شیوانا عصای دست ساخته اش را به وان معلول داد و جوان توانت به کمک عصا راحتتر گام بردارد.

مریدان وقتی این صحنه را دیدند با توجه به سابقه ای که از شیوانا سراغ داشتند در مقابل او خودشان را روی زمین انداختند و از این حرکت شیوانا به عنوان پیش گویی یاد کردند و از او به عنوان پیشگو درخواست برکت کردند.

شیوانا با خشم بر سرشان فریاد زد:بس کنید ای ساده اندیشان!اگر شما هم چشم سرتان را باز می کردید و به جای ولگردی در عالم هپروت به سطح جاده خیره میشدید،میتوانستید رد پای لنگه جوان معلول را سطح خاکی جاده ببینید!تفاوت من با شما این است که من فقط حواسم را جمع دنیای طبیعی میکنم و از آن درس میگیرم.اما شما غافل از عظمت و شکوه و واقعیت طبیعت به ماواطبیع توجه دارید و از دیدن بدیهی ترین پیام ها در سطح جاده زندگی خود را محروم ساخته اید...!

 

مجله موفقیت.شماره70

 


ارسال شده در تاریخ : جمعه 27 آبان 1390 :: 19:49 :: توسط : anahid

شیوانا استاد معرفت بود.یک روز صبح زود شیوانا سراسیمه وارد معبد شد و از تمام سالکین خواست تا معبد را به سرعت ترک کنند.چرا که او رویای زلزله ای را دیده است که تمام ساختمان های ضعیف شهر از جمله معبد را خراب خواهد کرد.کاهن معبد شیوانا را مسخره کرد و به حاضرین گفت که خدای معبد از آنها محافظت خواهد کرد و امن ترین جا برای جستن از خطر زلزله معبد است

عده ای از سالکین از معبد بیرون آمدند و عده ای دیگر در آن ماندند.ساعتی نگذشت که پیش بینی شیوانا به حقیقت پیوست و زلزله ای مهیب تمام ساختمان های ضعیف شهر از جمله معبد را روی سر ساکنین خود خراب کرد.کاهن و کسانی که در معبد مانده بودند همه گی زیر آوار از بین رفتند.یکی از شاگردان شیوانا با کنایه و دلخوری از استاد پرسید:چرا خداوند به کاهن و عبادت کنندگان کمک نکرد؟آنها به خانه خدا پناه برده بودند.؟

شیوانا با تبسم گفت:خداوند به آنها کمک کرد.خداوند به خواب من آمد و خبر زلزله را برایم آورد.در واقع خداوند از زبان من خطر را به انها یادآور شده بود.کاهن و بقیه کافی بود چشمان خود را باز می کردند و میدیدند که خانه خدا تمام عالم است وفقط نه معبد و فقط کافی بود آنها از یک خانه خدا به خانه ای امن تر پناه می بردند...

 

مجله موفقیت.شماره70

 


ارسال شده در تاریخ : جمعه 27 آبان 1390 :: 19:31 :: توسط : anahid

حقیقت...اما تلخ

 

من زنم و تو مرد بمان
من زنم... بی هیچ آلایشی… بی هیچ آرایشی!
او خواست که من زن باشم...
که بدوش بکشم بار تو را که مردی
و برویت نیاورم که از تو قویترم...
من زنم...
من ناقص العقلم...
با همین عقل ناقصم
از چه ورطه هایی که نجاتت نداده ام
و تو عقلت کاملتر از من بود!!!
من زنم...
یاد گرفته ام عاشقت بمانم
و همیشه متهم به هرزگی شوم...
حال آنکه تو بی آنکه عاشقم باشی
تظاهر کردی با من خواهی ماند!
من زنم...
کوه را حرکت میدهم
بدون اینکه کلمه ای از خستگی و دلسردی به زبان آرم
و تو همواره ناراضی و پرصدا سنگریزه ها را جابجا میکنی
چرا که تو نیرومند تری!!!
من زنم...
وقت تولد نوزاد...  
تلخی بیداری شبها بر بالین فرزندمان
سکوت و صبر در زمان خشم تو مال من،
لذتهای شبانه
خوابهای شیرین و افتخار مردانگی مال تو!
عادلانه است نه؟؟؟
من زنم...
آری من زنم...
او خواست که من زن باشم...  
همچنان به تو اعتماد خواهم کرد...
عشق خواهم ورزید...

و به مردانگی ات خواهم بالید
با تمام وجود از تو دفاع خواهم کرد...
پشتیبانت خواهم بود...

و تو مرد بمان!

این راز را که من مرد ترم به هیچ کس نخواهم گفت!!!  

 


ارسال شده در تاریخ : جمعه 27 آبان 1390 :: 18:38 :: توسط : anahid

یک روز صبح که همراه با یک دوست آرژانتینی در صحرای موجاوه قدم میزدیم چیزی را دیدیم که در افق می درخشد هر چند قصد داشتیم به یک دره برویم،امامسیرمان را عوض کردیم تا ببینیم آن درخشش از چیست.تقریبا یک ساعت در زیر آفتابی که مدام گرمتر میشد راه رفتیم و تنها هنگامی که به ان رسیدیم فهمیدیم چیست.یک بطری خالی بود...

شاید از چند سال پیش در انجا افتاده بود.غبار صحرایی در درونش متبلور شده بود.از آنجا که صحرا بسیار گرمتر از یک ساعت قبل شده بود ،تصمیم گرفتیم دیگر به سمت در نرویم.به هنگام بازگشت فکر کردم:چندبار به خاطر درخشش کاذب راهی دیگر،از پیمودن راه اصلی زندگی باز مانده ایم؟!

اما باز فکر کردم اگر به سمت ان بطری نمی رفتیم چطور میفهمیدیم فقط درخششی کاذب است.

 

 

برگرفته از کتاب دومین مکتوب اثر پائولوکوئیلو

 


ارسال شده در تاریخ : جمعه 27 آبان 1390 :: 18:07 :: توسط : anahid

روزی اسب کشاورزی داخل چاه افتاد.حیوام بیچاره ساعت  ها به طور ترحم انگیزی ناله میکرد.بالاخره کشاورز فکری به ذهنش رسید.او پیش خود فکر کرد که اسب خیلی پیر شده است و چاه هم در هر صورت باید پر شود.او همسایه ها را صدا زد و از انها درخواست کمک کرد.آنها در چاه سنگ و گل ریختند.اسب ابتدا کمی ناله کرد اما پس از مدتی ساکت شد و این سکوت او به شدت همه را متعجب کرد.آنها باز هم روی گل ریختند.کشاورز نگاهی داخل چاه انداخت و ناگهان صحنه ای دید که او را به شدت متحیر کرد!با هر تکه گل که روی اسب ریخته میشد اسب تکانی به خود میداد و گل را پایین می ریخت و یک قدم بالا میآمد.همینطور که روی او گل می ریختند ناگهان اسب به لبه چاه رسید و بیرون امد...

زندگی در حال ریختن گل و سنگ بر روی شماست.تنها راه رهایی این است که آن ها را کنار بزنید و یک قدم بالا بیایید.هر یک از مشکلات ما به منزله سنگی است که می توانیم از آن به عنوان پله ای برای بالا آمدن استفاده کنیم.با این روش می توانیم از درون عمیق ترین چاه ها بیرون بیاییم...

 

 

مجله موفقیت.شماره70

 

 


ارسال شده در تاریخ : جمعه 27 آبان 1390 :: 17:53 :: توسط : anahid

روزی کسی میخواست شیوانا(عارفی بزرگ)را مسخره کند،بدین منظور در مقابل جمعیت از او پرسید:استاد!میتوانید به من بگویید چرا به اسب می گویند اسب و نمی گویند ماهی؟!

شیوانا تبسمی کرد و گفت:در ابتدا به اسب ماهی میگفتند.اما روزی یک انسان مثل تو پرسید چرا جای اسم این  دو را عوض نکنیم؟!از آن روز به بعد به اسب گفتند اسب و به ماهی گفتند ماهی!به همین سادگی...!

 

 

مجله موفقیت.شماره70

 


ارسال شده در تاریخ : جمعه 27 آبان 1390 :: 17:38 :: توسط : anahid


پسرک با وجودی که فقیر بود اما از راه دستفروشی امرار معاش می کرد تا بتواند برای تحصیلات خود پول جمع کند.اخر شب فرارسیده بود و او هیچ نفروخته بود.به شدت گرسنه بود و نمیدانست با اندک پولی که در اختیار دارد چگونه خود را سیر کند.اما فشار گرسنگی او را بی طاقت کرده بود.به همین خاطر زنگ مغازه ای را زد و منتظر ماند تا صاحب مغازه در را باز کند و در ازای پول کمی که دارد اندکی نان به او بدهد.اما تا صاحب مغازه در را باز کرد،پسرک دستپاچه شد و از مغازه دار که زن جوانی بود تقاضای یک لیوان آب کرد!

مغازه دار فهمید که پسرک گرسنه است،یک لیوان شیر برای او اورد.پسرک شیر را تا ته سر کشی و با احتیاط از زن پرسید که قیمت آن چقدر میشود؟

مغازه دار پاسخ داد:خداوند به ما دستور داده که هرگز برای محبتی که میکنیم پول درخواست نکنیم...

پسرک تشکر کرد و رفت.سال ها بعد آن پسر جوان ادامه تحصیل داد و به پایتخت رفت و فوق تخصص قلب گرفت.

آن مغازه دار سال ها بعد دچار بیماری قلبی شد و چون پزشکان شهرش از درمان او عاجز شدند راهی پایتخت شد.به دلیل وخامت بیماری پزشک بیمارستان از پرفسور هواردکلی درخواست کمک نمود.هواردکلی به محض روبه رو شدن با زن و مطالعه پرونده اش او را شناخت.

با هزینه خود او را بستری نمود و شخصا چندین عمل جراحی گران قیمت را بر روی قلب زن مغازه دار انجام داد.سرانجام معالجات موثر واقع شد و بعد از چندماه مغازه دار از مرگ حتمی نجات یافت.

روزی که زمان ترک بیمارستان فرارسید،پاکت صورتحساب را مقابل زن مغازه دار گذاشتند و او بی اختیار به گریه افتاد،چرا که میدانست باید تا آخر عمر هزینه این بیمارستان را پرداخت کند.

اما وقتی پاکت را باز کرد با کمال حیرت متوجه شد که در آن نوشته شده است:

کل هزینه های عمل جراحی مساوی یک لیوان شیر است.

 


ارسال شده در تاریخ : پنج‌شنبه 26 آبان 1390 :: 22:30 :: توسط : anahid

 

 

نازد به خودش خدا که حيدر دارد 

 

                                  درياي فضائلي مطهر دارد

 

 


همتاي علي نخواهد آمد والله 

 

                                 صد بار اگر کعبه ترک بردارد



عید غدیر خم بر تمام عاشقان حق و عدالت مبارک


ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 23 آبان 1390 :: 23:15 :: توسط : anahid

بهلول در شهر می گشت که مامورین او را گرفتند و به نزد هارون الرشید بردند و گفتند که:این شخص در شهر شایع کرده که خلیفه دارفانی را وداع گفته است...!

خلیفه عصبانی شد و پرسید:چرا چنین مطلبی را به دروغ گفته ای؟

بهلول جواب داد:چون مامورین شما در حق مردم ظلم و اجحاف میکنند و مردم در رنج و سختی به سر میبرند،من هم یقین کردم که حتما شما مرده اید که این آقایان جرات پیدا کرده و از حدود خود تجاوز کرده اند...

 


ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 23 آبان 1390 :: 22:57 :: توسط : anahid
درباره وبلاگ
به تماشا سوگند و به آغاز کلام
موضوعات
بازم بدون عنوان آدما تولدم آگاهی ... راستش رو بگو
نويسندگان
پيوندها
 
 
 
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران