آناهید،الهه آب ها
 
 

 

گاهی آنقدر دلم از زندگی سیر می شود

 

که می خواهم تا سقف آسمان پرواز کنم

 

رویش دراز بکشم آرام و آسوده

مثل ماهی حوضمان که چند روزی روی آب است...!

 


ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 08 خرداد 1391 :: 13:20 :: توسط : anahid

حوصله ندارم اما همه ی قصه رو میگم

همه قصه رو حتی اونجایی که دوست ندارم...

بذار صحبت کنیم اینبار جای اینکه بنویسیم راجع به دوجین سوال و یه سری عقده بدخیم

میدونم که دیگه مردم ،مرگمم موقتی نیست

این جواز دفن و کفنه یه صدای لعنتی نیست

توی این بهبه شک وسط این همه بحران خودمو گوشه اسفالت جا گذاشتم تو اتوبان

ژست بی خوابی و منگی واسه من نگیر دوباره

کسی که جلوت نشسته عصبی و لت و پاره...

×××××××××××××××××××××××

میگذره این روزا از ما ،ما هم از گلایه هامون

عادی میشن این حوادث اگه سخت ان اگه اسون

توی پاییز مجاور وسطای ماه آذر

شد قارارمون که با هم بزنیم به سیم اخر...

 

 

 


ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 03 خرداد 1391 :: 22:46 :: توسط : anahid


روزگارا که چنین سخت به من میگیری

با خبر باش که پژمردن من آسان نیست

گرچه دلگیرتر از دیروزم

گرچه فردای غم انگیز مرا میخواند

لیک باور دارم دلخوشی هایم کم نیست

زندگی باید کرد...



ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 01 خرداد 1391 :: 19:38 :: توسط : anahid

پسرک و دخترک مشغول بازی بودند...

پسرک یک سری کامل تیله داشت و دخترک چندتایی شیرینی با خودش داشت.

پسر به دختر گفت : من همه تیله هامو بهت میدم؛ در عوض تو همه شیرینیهات رو به من بده !

دختر کوچولو قبول کرد اما پسر کوچولو بزرگترین و قشنگترین تیله رو یواشکی واسه خودش برداشت و بقیه رو به دختر کوچولو داد...!

اما دختر کوچولو در کمال صداقت و طبق قولی که داده بود تمام شیرینیهایش را به پسرک داد... 

آن شب دختر کوچولو با آرامش تمام خوابید و راحت خوابش برد  ولی پسر کوچولو نمی توانست بخوابد ، چون به این فکر می کرد که همانطور که خودش بهترین تیله اش را یواشکی پنهان کرده شاید دختر کوچولو هم مثل او مقداری از شیرینیهایش را قایم کرده و همه شیرینی هایش را به او نداده ...!!!

 


ارسال شده در تاریخ : پنج‌شنبه 21 اردیبهشت 1391 :: 17:19 :: توسط : anahid

گاهی دنیا اونقدر بزرگ میشه که توش گم میشی

گاهی هم اونقدر کوچیک میشه که برات تنگ میشه

نمیتونی نفس یکشی

دنیای من ولی همیشه یه اندازه س

قده خودمه

قده تنهایی های خودمه

نه بزرگترکه کسه دیگه ای توی دنیام جا بشه

نه کوچیکتر که از خودم خسته بشم

تنهایی رو دوست دارم

تنهایی هام رو دوست دارم

اره من خودم میخوام که تنها باشم

چون از ادم های هزار رنگ خسته شدم

تو تنهاییم فقط خودم هستم

و حداقلش اینه که خودم با خودم یک رنگ هستم...

 


 

 

 


ارسال شده در تاریخ : شنبه 16 اردیبهشت 1391 :: 19:03 :: توسط : anahid

با عشقت زندگی میکنم

به عشقت زندگی میکنم

.

.

برای من همین بس که دوستت دارم...

 


 


ارسال شده در تاریخ : جمعه 15 اردیبهشت 1391 :: 15:10 :: توسط : anahid

خدایا من بچه م

من بچه م وقتی همه میخندن و من گریه میکنم

من بچه م وقتی همه گریه میکنن و من خنده میکنم

من بچه م وقتی تنهام و به تنهایی خودم میخندم

من بچه م وقتی دنیا رو بازی میبینم

من بچه م وقتی دنیا به هم میگه اخرشه و من میگم نه بازی هنوز ادامه داره

من بچه م وقتی همه میگن تو بازی اول شدی و من میخوام که اول نباشم

من بچه م وقتی مامانم میگه بزرگ شدی و من میخندم

من بچه م وقتی بابام میگه انتخاب کن و من سکوت میکنم

من بچه م وقتی مامانم میگه انتخاب کن و من انتخاب میکنم و با شیطنت خنده میکنم

من بچه م وقتی داداشم میگه انتخاب کن و من با قهقه میخندم

اره من بچه م

مخصوصا وقتایی که دلم میشکنه و میخندم

من بچه م وقتی نمیتونم حرفام رو بزنم و گریه میکنم

من بچه م وقتی نمیتونم اونی باشم که هستم

من بچه م وقتی نمیتونم دنیا رو اونجوری که باید تغییر بدم

اره من هنوزم بچه م

مثل وقتایی که مثل بچه گی دنبال گنجشک های تو حیاط میکنم و وقتی پرواز میکنن دلم میسوزه

اخه من که نمیخوام اذیتشون کنم

اره هنوزم بچه م

خدا جونم بچه گی گناهه؟!!!!!!!!!!!!

 

 

 

 

 

 

 


ارسال شده در تاریخ : جمعه 08 اردیبهشت 1391 :: 12:49 :: توسط : anahid

وای داره بارون میاد

خیلی خوبه

میدونید که عاشق بارونم

امشب از بارون خدا سواستفاده کردمو هر چی حاجت براورده نشده داشتم براش گفتم...!

ببخشم خداجونم

خدا جونم خیلی خوبی

بارونتم خیلی خوبه

و بارونت توی بهار خیلی خیلی خوب تره

همه خوبی ها با هم یه جا

زیبایی بهارو بارون...

الان داره قطره های بارون محکم به شیشه میخوره و منو به هوس میندازه که بازم برم زیر بارون...

********************

یه چیزی یواشکی بهتون بگم

گوشتون رو بیارید جلو

زیر بارون به خدای خودم گفتم:خداجونم الان دیگه وقت شه...

 


 

 

 


ارسال شده در تاریخ : شنبه 19 فروردین 1391 :: 01:22 :: توسط : anahid

ژاپنی ها همان کلاس اول دبستان،با بچه هایشان اتمام حجت می کنند،می ترسانند!

 درس اول هم جغرافیا است؛ نقشه ژاپن را میگذارند جلوی بچه ها و میگویند:این ژاپن کوچولوی ماست، ببینید! ژاپن ما نفت ندارد،گازندارد،معدن ندارد،زمینش محدود است و جمعیتش زیاد و... لیست «نداشته ها» را به بچه ها گوشزد میکنند، خیلی خودمانی بچه هایشان را می ترسانند...
 
در ژاپن نظام آموزشی،فهرست مشاغل مورد نیاز جامعه را از همان اول کاربه بچه ها گوشزد میکند.حتی حجم موضوعات درسی کتابهای درسی در ژاپن،یک سوم اروپا است، چون ژاپنیها معتقدند «عمق» بهتر از «وسعت» است...!


حالا این را مقایسه کنید با کتابهای درسی و حتی رسانه های ما-از هر جناح و طیف، مخالف وموافق- که از همان اول مدام در گوش بچه ها می خوانند:«ای ایران،ای مرز پرگهر،سنگ کوهت در و گوهر است» و...

 در دبستان هم، اولین درس ما تاریخ است، نه برای عبرت، بلکه شرح «افتخارات گذشته»

اگر گربه جغرافیایی را هم بگذارند جلوی بچه ها، وباغرورمیگویند:بچه ها ببینید!ایران همه چیز دارد ایران نفت دارد، گاز دارد، جنگل دارد، دریا دارد و...»

 نتیجه اش میشود احساس «داشتن» و «غنای کامل» وایجاد تلفیقی از تنبلی اجتماعی و حتی طلبکاری که به اشتباه به آن میگوییم غرور ملی...!

با این وصف، کودکان و جوانان و مدیران و نسل جدید ما باید برای چه چیزی تلاش کنند؟این میشود که بچه های ما فکر و ذکرشان، میشود دکترشدن، مهندس شدن و خلبان شدن، یعنی شغلهای رویایی و به شدت مادی – که نفع و رفاه شخص در آن حرف اول و آخر را میزند نه نیاز کشور...

 

 


ارسال شده در تاریخ : جمعه 18 فروردین 1391 :: 16:43 :: توسط : anahid

رسم این قوم چنین است،دور اتشی که تو میسوزی میرقصند...!

*************************

ايستاده مردن بهتر از زانو زده زيستن است.

*************************

هیچ کس نمی تواند مانند حیوان چهارپایی از شما سواری بگیرد، مگر اینکه شما خود در مقابل او خم شده باشید.

*************************

مساله این نیست که خرید کتاب چقدر گرون تموم میشه،

مساله اینه که اگر کتاب نخونی چقدر برات گرون تموم میشه!

 

***********************

ماندن، سنگ بودن است و رفتن، رود بودن.

بنگر که سنگ بودن به کجا می رسد جز خاک شدن ،

و رود بودن به کجا می رود جز دریا شدن...

**********************

درخت ، در تهاجم پاییز هرچه را که از دست بدهد ، روح زندگی را برای خودش نگه می دارد...

******************************

بگذار روزگار هرچقدر میخواهد پیله کند،

چه باک، وقتی یقین داریم که پروانه میشویم...

***********************

بارانی باید٬ تا که رنگین کمانی برآید

و لیموهایی ترش ، تا که شربتی گوارا فراهم شود

و گاه روزهایی در زحمت،

تا که از ما، انسان هایی تواناتر بسازد...

 


 

 


ارسال شده در تاریخ : جمعه 18 فروردین 1391 :: 16:38 :: توسط : anahid

درباره وبلاگ
به تماشا سوگند و به آغاز کلام
موضوعات
بازم بدون عنوان آدما تولدم آگاهی ... راستش رو بگو
نويسندگان
پيوندها
 
 
 
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران