آناهید،الهه آب ها
 
 

این مردایی که همیشه ته ریش دارن...
اینایی که هیچوقت موهاشون بلند نیست...
اینایی که صداشون مردونست...
اینایی که وقتی ازشون جدا میشی تا یه ساعت دستات بو عطرشونو میده...
همونایی که وقتی کنارت نشستن بهت اس ام اس میدن دوست دارم.
اینایی که وقتی ازت دلخورن باهات حرف نمیزنن ودوست داری محکم بغلشون کنی...
اینایی که شبا موقع شب به خیر گفتن میگن مال خودمی...
اینایی که بددهن نیستن وقتی فحش ازت میشنون میگن بی ادب...
اینایی که دستاشونو با دوتا دستت باید بگیری...
همونایی که وقتی عصبانی میشی و داد میزنی بغلت میکنن و میگن باهم حلش میکنیم...
اینا خیلی دوست داشتنین
قدرشون رو بدونیـــــد....


ارسال شده در تاریخ : جمعه 09 تیر 1391 :: 16:04 :: توسط : anahid


ارسال شده در تاریخ : جمعه 09 تیر 1391 :: 15:58 :: توسط : anahid

من اینجا بس دلم تنگ است.

و هر سازی که میبینم بد آهنگ است.

بیا ره توشه برداریم،

قدم در راه بی برگشت بگذاریم،

ببینیم آسمان هرکجا آیا همین رنگ است؟!!!


مهدی اخوان ثالث

 


ارسال شده در تاریخ : پنج‌شنبه 08 تیر 1391 :: 11:09 :: توسط : anahid

چرا ما احساسات این کوچولوها رو جدی نمیگیریم...!!!

 

 



ارسال شده در تاریخ : پنج‌شنبه 08 تیر 1391 :: 09:48 :: توسط : anahid

تموم شد

.

.

و شروعی جدی در پیش

خداجونم دارو ندارم تویی،تنهام نذاریا...

 

 

 


ارسال شده در تاریخ : شنبه 03 تیر 1391 :: 22:03 :: توسط : anahid

مدير:خانم اگه ميخواي اسم دخترت روبنويسي بايد 150هزار تومن بريزي
به حساب همياري...
زن: مگه اينجا مدرسه دولتي نيست!؟
-اگه دولتي نبود که ميگفتم يک ميليون تومن بريز!!
زن: آقا..آخه مدارس دولتي نبايد شهريه بگيرن!
-هههههه اينکه شهريه نيست اسمش همياريه......
زن: اسمش هرچي هست.تلويزيون گفته به همه مدارس بخشنامه شده که هيچگونه وجهي نميتونن دريافت کنن...
 -برو اسم بچت را تو تلويزيون بنويس!!اين قدر هم وقت منونگير
زن: آقاي مدير من دو تا بچه يتيم دارم!آخه از کجا بيارم ؟!!
-خانم محترم! وقتي وارد اينجا شدي رو تابلوش نوشته بود يتيم خونه؟



زن با چشمهاي پراشک منتظر اتوبوس بود...
اتومبيل مدل بالائي ترمزکرد.

.

.
روزنامه اي که روي صندلي جا مانده بود رو برداشت بهش خيره شد:
کميته مبارزه با فقر در جلسه امروز...
ستاد مبارزه با بيسوادي...

تيتر درشت بالاي صفحه نوشته بود:با 200000 زن خياباني چه ميکنيد !؟

زن با خودکاري که ازکيفش بيرون آورده بود عدد را تصحيح کرد:

با 200001 زن خياباني چه مي کنيد !؟

 ***********

همیشه عدالت این نیست که همه رو به یک چشم ببینیم...گاهی عدالت یعنی هرکس را با شرایط خودش بسنجیم...

کاش مدیر مدرسه چشمش رو روی شرایط سخت این زن نمی بست...

 

 


ارسال شده در تاریخ : پنج‌شنبه 01 تیر 1391 :: 15:28 :: توسط : anahid


ارسال شده در تاریخ : پنج‌شنبه 01 تیر 1391 :: 01:00 :: توسط : anahid

یک پسر تگزاسی برای پیدا کردن کار از خانه به راه افتاده و به یکی از این فروشگاهای بزرگ که همه چیز میفروشند در ایالت کالیفرنیا میرود . مدیر فروشگاه به او میگوید : یک روز فرصت داری تا به طور آزمایشی کار کرده و در پایان روز با توجه به نتیجه کار در مورد استخدام تو تصمیم میگیریم . در پایان اولین روز کاری مدیر به سراغ پسر رفت و از او پرسید که چند مشتری داشته است؟
پسر پاسخ داد : یک نفر .
مدیر با تعجب گفت ...: تنها یک مشتری؟ بی تجربه متقاضیان در اینجا حدقل 10 تا 20 فروش در روز دارند. حالا مبلغ فروشت چقدر بوده است؟
پسر گفت: 134999.50 دلار .
مدیر تقریبا فریاد کشید: 134000 دلار؟ مگه چی فروختی؟
پسر گفت: اول یک قلاب ماهیگیری کوچک فروختم، بعد یک قلاب ماهیگیری بزرگ، بعد یک چوب ماهیگیری گرافیت به همراه یک چرخ ماهیگیری 4 بلبرینگه. بعد پرسیدم کجا میرید ماهیگیری؟ گفت: خلیج پشتی. من هم گفتم پس به قایق هم احتیاج دارید و یک قایق توربوی دو موتوره به او فروختم . بعد پرسیدم ماشینتان چیست و آیا میتواند این قایق را بکشد؟ که گفت هوندا سیویک. پس من هم یک بلیزر شاسی بلند به او پیشنهاد دادم که او هم خرید.
مدیر با تعجب پرسید: او آمده بود که یک قلاب ماهیگیری بخرد و تو به او قایق و بلیزر فروختی؟
پسر به آرامی گفت: نه، او آمده بود یک بسته داروی سر درد برای همسرش بگیرد که من گفتم پس تعطیلات اخر هفته ات خراب شد. بیا یک برنامه ماهیگیری ترتیب بدهیم...!

 

 


ارسال شده در تاریخ : پنج‌شنبه 01 تیر 1391 :: 00:09 :: توسط : anahid

دیروز روز مبعث حضرت محمد(ص)، سالروز وفات دکتر شریعتی،بزرگ مرد تاریخ هم بود.

یادش گرامی

کسی که اسلام رو به من فهماند

نه اسلامی که از پدر به فرزند برسه،اسلامی که با شناخت باشه با آگاهی، نه از سر ترس!

عاشق تفکراتشم...

***************************************************************

 

وقتی زور ، جامه ی تقوی می پوشد ، بزرگترین فاجعه در تاریخ پدید می آید!

 

سياست در برابر صداقت ديگران خيانت و صداقت در برابر سياست ديگران حماقت است.

 

من از نالیدن بیزارم.
سنگین ترین دردها و خشن ترین ضربه های آفرینش،
تنها می توانند مرا به سکوت وادارند.
نالیدن، زاریدن، گله کردن، شکایت، بد است...

 

 

 

 

 


ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 31 خرداد 1391 :: 00:57 :: توسط : anahid

زن زیبایی به عقد مرد زاهد و مومنی در آمد. مرد بسیار قانع بود و زن تحمل این همه ساده زیستی را نداشت. روزی تاب و توان زن به سر رسید و با عصبانیت رو به مرد گفت: حالا که به خواسته های من توجه نمی کنی، خود به کوچه و برزن می روم تا همگان بدانند که تو چه زنی داری و چگونه به او بی توجهی می کنی، من زر و زیور می خواهم! مرد در خانه را باز کرد و روبه زن می گوید: برو هر جا دلت می خواهد! زن با نا باوری از خانه خارج شد، زیبا و زیبنده! غروب به خانه امد،مرد خندان گفت: خوب! شهر چه طور بود؟ رفتی؟ گشتی؟ چه سود که هیچ مردی تو را نگاه نکرد . زن متعجب گفت: تو از کجا می دانی؟ مرد جواب داد: و نیز می دانم در کوچه پسرکی چادرت را کشید! زن باز هم متعجب گفت : مگر مرا تعقیب کرده بودی؟ مرد به چشمان زن نگاه کرد و گفت: تمام عمر سعی بر این داشتم تا به ناموس مردم نگاه نیاندازم، مگر یکبار که در کودکی چادر زنی را کشیدم!

 

 


ارسال شده در تاریخ : سه‌شنبه 30 خرداد 1391 :: 22:55 :: توسط : anahid

درباره وبلاگ
به تماشا سوگند و به آغاز کلام
موضوعات
بازم بدون عنوان آدما تولدم آگاهی ... راستش رو بگو
نويسندگان
پيوندها
 
 
 
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران