آناهید،الهه آب ها
 
 

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
ور ازین بیخبری رنج مبر هیچ مگو

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر می ترسم
گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو

من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو 

قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد
در ره دل چه لطیفست سفر هیچ مگو  

گفتم ای دل چه مه ست این  دل اشارت می کرد
که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو 

گفتم این روی فرشته است عجب یا بشر است
 گفت این غیر فرشته است و بشر هیچ مگو

ای نشسته تو درین خانه پر نقش و خیال
خیز ازین خانه برو رخت ببر هیچ مگو
  
گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست
گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو

 


ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 08 آبان 1391 :: 14:06 :: توسط : anahid

روزی عارف پیری با مریدانش از کنار قصر پادشاه گذر میکرد.
شاه که در ایوان کاخش مشغول به تماشا بود، او را دید و بسرعت به نگهبانانش دستور داد تا استاد پیر را به قصر آورند.
عارف به حضور شاه شرفیاب شد.
شاه ضمن تشکر از او خواست که نکته ای آموزنده به شاهزاده جوان بیاموزد مگر در آینده او تاثیر گذار شود.
استاد دستش را به داخل کیسه فرو برد و سه عروسک از آن بیرون آورد و به شاهزاده عرضه نمود و گفت: بیا اینان دوستان تو هستند، اوقاتت را با آنها سپری کن.
شاهزاده با تمسخر گفت: من که دختر نیستم با عروسک بازی کنم...!
عارف اولین عروسک را برداشته و تکه نخی را از یکی از گوشهای آن عبور داد که بلافاصله از گوش دیگر خارج شد.

سپس دومین عروسک را برداشته و اینبار تکه نخ از گوش عروسک داخل و از دهانش خارج شد.
او سومین عروسک را امتحان نمود.
تکه نخ در حالی که در گوش عروسک پیش میرفت، از هیچیک از دو عضو یادشده خارج نشد.

استاد بلافاصله گفت : جناب شاهزاده،دوستان شما همه گی شبیه این عروسک ها هستند.

اولی که اصلا به حرفهایت توجهی نداشته.

دومی هرسخنی را که از تو شنیده، همه جا بازگو خواهد کرد.

و سومی دوستی است که همواره بر آنچه شنیده لب فرو بسته.

شاهزاده فریاد شادی سر داده و گفت: پس بهترین دوستم همین نوع سومی است و منهم او را مشاور امورات کشورداری خواهم نمود.

عارف پاسخ داد : نه
و بلافاصله عروسک چهارم را از کیسه خارج نمود و آنرا به شاهزاده داد و گفت:

این دوستی است که باید بدنبالش بگردی...

شاهزاده تکه نخ را گرفت و امتحان نمود..
با تعجب دید که نخ همانند عروسک اول از گوش دیگر این عروسک نیز خارج شد. گفت : استاد اینکه نشد؟!!

عارف پیر پاسخ داد:حالا مجدد امتحان کن...
برای بار دوم تکه نخ از دهان عروسک خارج شد.
شاهزاده هیجانزده برای بار سوم نیز امتحان کرد و تکه نخ در داخل عروسک باقیماند و خارج نشد...!

استاد رو به شاهزاده کرد و گفت:شخصی شایسته دوستی و مشورت توست که بداند کی حرف بزند و حرف های شما را بازگو کند. چه موقع به حرفهایت توجهی نکند و از یک گوش بشنود و از گوش دیگر خارج کند.و چه موقع راز دار بماند و حرفهای شما را بازگو نکند...

 

 

 


ارسال شده در تاریخ : سه‌شنبه 02 آبان 1391 :: 14:52 :: توسط : anahid

خیلی دیالوگ قشنگیه...

 


ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 19 مهر 1391 :: 00:19 :: توسط : anahid

میدونی چه آدم هایی موفق هستند؟؟؟

 

آدم های ساده دل،ولی پر شور و حرارت...

 


ارسال شده در تاریخ : سه‌شنبه 11 مهر 1391 :: 21:04 :: توسط : anahid


ببینید از این خوشتون میاد....؟!عشق منه...جیگر منههیشکی رو هم دوست نداره فقط خودش!


ادامه مطلب رو ببینید

 



 ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 05 مهر 1391 :: 21:39 :: توسط : anahid

نا امید بودن، عین مـــُــردن است.....

برو دریا ، شنا کن !

هفت تا سنگ بنداز تو دریا و هفت تا آرزو کن !


به آسمون و ستاره ها نگاه کن !

 

چای بخور ، برای دیگران هم چای دم کن !

جوراب های رنگی بپوش !

 

شعر بگو !


خاطرات قشنگ رو بنویس !

بالا بلندی ، وسطی بازی کن !(شما میتونی کلاغ پر بازی کنی)


قاصدک ها رو بگیر و آرزو کن و فوتشون کن !

 

بی مناسبت برای مادرت کادو بخر! بگو این توی ویترین برای تو بود !


در لحظه دست دادن به یه دوست ، دستش رو فشار بده !(این خیلی خوبه)

لباس های رنگی بپوش !


آب نبات چوبی لیس بزن !


نوزاد فامیل رو بغل کن !(البته اگه نوزاد گریه نکنه و شما ضایع نشید)


عکسات رو با لبخند بگیر !

بستنی قیفی بخور !


زیر جمله های قشنگ یه کتاب خط بکش !


به کوچیکتر ها سلام کن !


تلفن رو بردار و به دوست های قدیمیت زنگ بزن !

 

باغ وحش برو ، شهربازی ، چرخ و فلک سوار شو !


جمعه ها کوه برو ، هر جاش که خسته شدی ، یه ذره دیگه ادامه بده !(این واقعا جواب میده)


نون خامه ای بخر و با لذت بخور !

قبل خواب کارای روزت رو مرور کن و برای فردات برنامه بریز!

هیچ وقت خودت رو به مردن نزن !
نفس های عمیق بکش !

به دردو دل دیگران با دقت گوش بده !


سوار تاکسی شدی بلند سلام کن !

 ***************************************

 شاد باش،شاده شاد

 

این دنیا برای ما ادم ها شمشیرش رو از رو بسته و هر روزاز غصه ها و درگیری هامون کم که نمیشه اضافه هم میشه

و تنها انتقامی که میشه از دنیا گرفت شاد بودنه

 

 زندگی یه جشنه که ناخواسته بهش دعوت شدی

ولی حالا که دعوت شدی تا میتونی زیبا برقص

 

بذار زندگی هر چی میخواد پیله کنه چه باک وقتی میدونیم پروانه میشیم

 

بذار ابر سونوشت هر چه میخواد بباره ما چترمون خداست

 

انسان های با خدا همیشه شادن چون میدونن یکی رو دارن که خیلی بزرگه

بزرگتر از هر چه که ما فکر میکنیم

 

پس تا میتونید شاد باشید و با صدای بلند بخندید و اطمینان داشته باشید کسی مواظبتون هست،کسی که از همه به شما مهربون تره

 

شاد باشید و امیدوار تا به زندگی بگیم

برای من یکی کم میاری...




 

 


ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 02 مهر 1391 :: 15:35 :: توسط : anahid


پنج آدمخوار به عنوان کارمند در یک شرکت استخدام شدند.
هنگام مراسم خوشامدگویی رئیس شرکت گفت: "شما همه جزو تیم ما هستید. شما اینجا حقوق خوبی می گیرید و میتوانید به غذاخوری شرکت رفته و هر مقدار غذا که دوست داشتید بخورید. بنابراین فکر خوردن کارکنان را از سر خود بیرون کنید."
آدمخوارها قول دادند که با کارکنان شرکت کاری نداشته باشند.


چهار هفته بعد رئیس شرکت به آنها سر زد و گفت: "می دانم که شما خیلی سخت کار می کنید. من از همه شما راضی هستم. امّا یکی از کارمند های ما ناپدید شده است. کسی از شما می داند که چه اتفاقی برای او افتاده است؟"
آدمخوارها اظهار بی اطلاعی کردند.
بعد از اینکه رئیس شرکت رفت، رهبر آدمخوارها از بقیه پرسید: "کدام یک از شما نادانها اون کارمند رو خورده؟"
یکی از آدمخوارها با اکراه دستش را بالا برد.
رهبر آدمخوارها گفت: "ای احمق! طی این چهار هفته ما مدیران،مسئولان و مدیران پروژه ها را خوردیم  و کسی متوجه نبودشون نشد و حالا توی نادان کسی رو خوردی که رئیس نبودش رو متوجه شد؟!
از این به بعد لطفاً افرادی را که به خوبی کار می کنند نخورید!!!!

 


ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 29 شهریور 1391 :: 23:23 :: توسط : anahid


 

وقتي دلتنگ شدي به ياد بيار کسي رو که خيلي دوسست داره. .وقتي نااميد شدي به ياد بيار کسي رو که تنها اميدش تويي. وقتي پر از سکوت شدي به ياد بيار کسي رو که به صدات محتاجه. وقتي دلت خواست از غصه بشکنه به ياد بيار کسي رو که توي دلت يه کلبه ساخته. وقتي چشمات تهي از تصويرم شد به يادبيار کسي رو که حتي توي عکسش بهت لبخند ميزنه. وقتي به انگشتات نگاه کردي به ياد بيار کسي رو که دستاي ظريفش لاي انگشتات گم ميشد. وقتي شونه هات خسته شد به ياد بيار کسي رو که هق هق گريه ش اونها رو مي لرزوند...

 

 

 


ارسال شده در تاریخ : پنج‌شنبه 23 شهریور 1391 :: 13:52 :: توسط : anahid


 

 امروز تولد یه دوست خیلی خوبه


تولدت مبارک

 

 

 

چو گلها سراپا نشاط و شوری

تولدت مبارک

بهار امیدی همه سروری

تولدت مبارک

 

گل من چشم دلم از تو روشن

شگفتی زیبا تر از گل به گلشن

نشستی چون لاله در باغ هستی

تویی تو بهانه هستی من

 

دور از هر بلایه خزانی بمانی

با شور و نشاط جوانی بمانی

گل باشی که در جمع یاران نشینی

در عالم به جز روز شادی نبینی

 

**************************************************

همین حالا،تو روز تولدت بهترین ها رو آرزو کن...

همین بهترین هایی که آرزو کردی رو از خدا میخوام برات

 


ارسال شده در تاریخ : سه‌شنبه 21 شهریور 1391 :: 02:14 :: توسط : anahid

توی یک قصابی یه پیرزن اومد تو و یه گوشه وایستاد...

یه آقای خوش تیپی هم اومد تو گفت: ابرام آقا قربون دستت پنج کیلو فیله گوساله بکش عجله دارم...

آقای قصاب شروع کرد به بریدن فیله و جدا کردن اضافه‌هاش ..... همینجور که داشت کارشو می‌کرد رو به پیرزن کرد گفت: چی میخوای مادر ؟
پیرزن اومد جلو یک پونصد تومنی مچاله گذاشت تو ترازو گفت: همینو گُوشت بده مادر.
قصاب یه نگاهی به پونصد تومنی کرد گفت: پونصد تومن فقط آشغال گوشت میشه مادر بدم؟؟

پیرزن یه فکری کرد گفت: بده مادر!
قصاب اشغال گوشت‌های اون جوون رو می‌کند می‌ذاشت برای پیرزنه...
اون جوونی که فیله سفارش داده بود همین جور که با موبایلش بازی می‌کرد گفت: اینارو واسه سگت می‌خوای مادر؟
پیرزن نگاهی به جوون کرد گفت: سَگ؟!
جوون گفت اّره ..... سگ من این فیله‌ها رو هم با ناز می‌خوره ..... سگ شما چجوری اینا رو می‌خوره؟
پیرزن گفت:میخوره دیگه مادر..... شیکم گشنه سَنگم میخوره...
جوون گفت: نژادش چیه مادر؟

پیرزنه گفت: بهش میگن توله سَگِ دوپا مادر ..... اینا رو برا بچه‌هام می‌خوام آبگوشت بار بیذارم.
جوونه رنگش عوض شد ..... یه تیکه از گوشتای فیله رو برداشت گذاشت رو اشغال گوشتای پیرزن.
پیرزن بهش گفت: تو مگه ایناره بره سَگت نگرفته بودی؟
جوون گفت: چرا
پیرزن گفت :ما غذای سَگ نمی‌خوریم مادر.
بعد گوشت فیله رو گذاشت اون طرف و اشغال گوشتاش رو برداشت و رفت...

 


 


ارسال شده در تاریخ : جمعه 17 شهریور 1391 :: 13:56 :: توسط : anahid

درباره وبلاگ
به تماشا سوگند و به آغاز کلام
موضوعات
مذهب ما شازده کوچولو با نمکه...نیست؟!! سارا یه روزی یکسی بهم گفت دوستی
نويسندگان
پيوندها
 
 
 
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران