آناهید،الهه آب ها
 
 

من باشم وتو باشی و...

یک کافه دنج خلوت باشد ...

حرف بزنیم

بخندیم

آه بکشیم

ادای این و آن را دربیاوریم

همدیگر را نصیحت کنیم و بعد خنده مان بگیرد

از اینکه خودمان بیشتر محتاجیم به این نصیحت ها

ساده و بی آلایش درد دل کنیم

بیرون کافه باران ببارد،برف یا حتی تگرگ

مهم نیست

مهم این است که هوا مثل همیشه نباشد

من از بی برنامگی این روزهایم گلایه کنم

تو از زیاد بودن درگیری هایت

هی من غر بزنم،تو امید بدهی

ادای روشنفکری درنیاوریم

قهوه سفارش ندهیم وقتی حس خوردنش با ما نیست

یک لیوان بزرگ پر از بستنی شکلاتی،شیرین شیرین

به شیرینی تویی که می فهمی ام

به شیرینی دوستیمان

من باشم .. تو باشی...

 


ارسال شده در تاریخ : سه‌شنبه 10 مرداد 1391 :: 18:45 :: توسط : anahid

 

دوستت دارم به آن اندازه اي که عاشقم ، عاشق يک عاشق واقعي ، عاشق تو
عاشقي که براي رسيدن به تو لحظه شماري ميکند ،به عشق اين لحظه هاي انتظار دوستت دارم
به اندازه تمام لحظه هاي زندگي ام تا آخر عمرم عاشقم ،
به عشق اينکه تو را تا آخرين نفس دارم ، دوستت دارم
به عشق اينکه گاهي با تو و گهگاهي به ياد تو در زير باران قدم ميزنم عاشق بارانم
به عشق آمدن باران و به اندازه تمام قطره هاي باران دوستت دارم
به عشق تو به آسمان پر ستاره خيره ميشوم ،به اندازه تمام ستاره هاي آسمان دوستت دارم
به عشق ديدن تو بي قرارم ، تا تو را دارم هيچ غمي جز غم دلتنگي ات در دل ندارم،
به اندازه تمام لحظه هاي بيقراري و دلتنگي دوستت دارم
من که عاشق چشمهايت هستم ، عاشق گرفتن دستهاي مهربانت هستم ،
به عشق نگاه به آن چشمهاي زيبايت دوستت دارم
لحظه هاي عاشقي با تو چقدر شيرين است ، آنگاه که با تو هستم يک لحظه تنها ماندن نفسگير است.
به شيريني لحظه هاي عاشقي دوستت دارم...

 

 

و چه شیرین بود دوست داشتن او...

 


ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 08 مرداد 1391 :: 18:34 :: توسط : anahid

معلم عصبی دفتر رو روی میز کوبید و داد زد: سارا

 

دخترک خودش رو جمع و جور کرد،

سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم کشید

و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟ 

معلم که از عصبانیت شقیقه هاش می زد،

تو چشمای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد:
چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن ؟ هـــا؟!

فردا مادرت رو میاری مدرسه... می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت کنم!
 

دخترک چونه ی لرزونش رو جمع کرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:
خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...
اونوقت می شه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد...

اونوقت برای خواهرم شیر خشک میخریم که شب تا صبح گریه نکنه...

اونوقت...

اونوقت قول داده برای من هم یه دفتر بخره

که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم...

اونوقت قول می دم مشقامو...

معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا...
و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد.....

******************************************

حالا اون دخترکوچولو بزرگ شده و ...

 

 

 

 


ارسال شده در تاریخ : شنبه 07 مرداد 1391 :: 13:19 :: توسط : anahid

 

 

انقدر مزه میده وقتی افطاری تا خرخره ت خوردی  مثل این دستت رو بذاری رو شکمت و بخوابی...

وای خدا چه بامزه س

اصن عاشقشم یعنی...

راستی دیر شده ولی ماه مهمونی خدا مبارک...

 

 


ارسال شده در تاریخ : پنج‌شنبه 05 مرداد 1391 :: 23:36 :: توسط : anahid


دوستان کتاب شازده کوچولو رو به همه تون توصیه میکنم.فوقالعاده س

چه خوبه همه مثل شازده کوچولو باشن

وقتی شاده قه قه میخنده

وقتی عصبانیه داد میزنه

وقتی ناراحته گریه میکنه

و نمیذاره چیزی تهه دلش بمونه

اینگونه زلال بودن زیباست

هرکسی به کتاب دسترسی نداره تو نظرات بهم بگه تا براش ایمیل کنم

 


 


ارسال شده در تاریخ : پنج‌شنبه 05 مرداد 1391 :: 17:28 :: توسط : anahid

اقایی متعصب سوار تاکسی میشه، به راننده میگه: این رادیو را خاموش کن، چون در مذهب ما شنیدن موسیقی حرام است، در زمان پیغمبر رادیو و موسیقی نبود، مخصوصا" موسیقی فرنگی که مال کفار است. راننده رادیو را خاموش میکنه، تاکسی را متوقف میکنه و درب تاکسی را باز میکنه میگه: در زمان پیغمبر تاکسی نبود، شما بفرمایید پایین منـتظر شتر بشید!!!

 

 


ارسال شده در تاریخ : پنج‌شنبه 05 مرداد 1391 :: 17:06 :: توسط : anahid

 

من نه عاشق هستم ونه محتاج نگاهی که بلغزد بر من

من خودم هستم و یک حس غریب که به صد عشق و هوس می ارزد

من نه عاشق هستم و نه دلداده به گیسوی بلند و نه آلوده به افکار پلید

من به دنبال نگاهی هستم که مرا از پس دیوانگی ام میفهمد...

 

 

 

من به دنبال نگاهی هستم که مرا از پس دیوانگی ام میفهمد...

 

 

 


ارسال شده در تاریخ : پنج‌شنبه 05 مرداد 1391 :: 16:47 :: توسط : anahid

 

 

مواظب باش محو دریا نشوی !

زیرا ...

همين كه غرقش شدی

پس می زند تو را...!

 

 

 


 

 

دریا بودی

بزرگ،عظیم

همیشه از نزدیک شدن بهت میترسیدم

همیشه از کنار دریا بودن غرق لذت میشدم

ولی به سمت این دریا کشیده شدم

خودت منو کشوندی

دیگه به کنار دریا بودن راضی نبودم

میخواستم با دریا باشم

دریایی باشم

ولی پسم زدی

چون غرق دریا شدم،چون شنا کردن تو دریا رو خوب بلد نبودم

بهتر بگم، شنا کردن تو دریای متلاطم رو بلد نبودم

وکاره سختیه شنا کردن تو دریای متلاطم

و حداقل کاره من نبود

همه چیز تموم شد...

تو دریا موندی و من.....

 

 

 


ارسال شده در تاریخ : سه‌شنبه 03 مرداد 1391 :: 20:48 :: توسط : anahid

يک بار بگويي مرا دوست داري ، نميتواني در قلبم بماني ، با آن نگاه عاشقانه ات مرا اسير نکن ، با آن حرفهاي عاشقانه ات مرا وابسته خودت نکن.
مرا در آغوش خودت نگير ،که اين احساس تضميني براي ماندن نيست ، تو ميگويي قلبم را به تو ميدهم و مرا ميبوسي ، اما بوسيدن قول ماندن نيست.
با اين احساسات مرا درگير خودت نکن که عشق بازيچه دست احساساتمان نيست.
آسان است دلبستن ، ولي سخت است دلدادگي ، تو برايم پروانه نباش که سوختن شمع ، هميشگي نيست.
مثل ابر بهار نباش که بارانت نميشوم ، مثل ستاره نباش که آسمانت نميشوم.
دست در دستان من نگذار که دستها روزي رها ميشوند ، پا به پاي من در جاده ها نيا که همسفران روزي رفيق نيمه راه ميشوند...

 


ارسال شده در تاریخ : سه‌شنبه 03 مرداد 1391 :: 20:21 :: توسط : anahid

 

 

باورنمیشه اما...

این تویی که داره میره

خیره میمونم به چشمات حتی گریه م نمیگیره

 


 


ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 28 تیر 1391 :: 21:47 :: توسط : anahid

درباره وبلاگ
به تماشا سوگند و به آغاز کلام
موضوعات
بازم بدون عنوان آدما تولدم آگاهی ... راستش رو بگو
نويسندگان
پيوندها
 
 
 
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران