آناهید،الهه آب ها
 
 

زندگی بافتن یک قالیست

نه همان نقش و نگاری که خودت می خواهی


نقشه را اوست که تعیین کرده


تو در این بین فقط می بافی


نقشه را خوب ببین


نکند آخر کار

                    … … قالی زندگیت را نخرند … …

 


ارسال شده در تاریخ : جمعه 20 آبان 1390 :: 19:46 :: توسط : anahid

به تماشا سوگند و به آغاز کلام

وبه پرواز کبوتر از ذهن

واژه ای در قفس است.

حرفهایم مثل یک تکه چمن روشن بود.

من به آنان گفتم:آفتابی لب درگاه شماست

که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد.

وبه آنان گفتم:سنگ،آرایش کوهستان نیست

همچنانی که فلز زیوری نیست به اندام کلنگ...

در کف دست زمین گوهر ناپیدایی ست

که رسولان همه از تابش آن خیره شدند.

پی گوهر باشید.

لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید.

ومن آنان را به صدای قدم پیک بشارت دادم

وبه نزدیکی روز،وبه افزایش رنگ.

به طنین گل سرخفپشت پرچین سخن های درشت...

و به آنان گفتم:

هرکه در حافظه چوب ببیند باغی

صورتش در وزش بیشه ی شور ابدی خواهد ماند.

خوابش آرامترین خواب جهان خواهد بود.

آن که نور از سرانگشت زمان برچیند

می گشاید گره پنجره ها را با آه...!

زیر بیدی بودیم

برگی از شاخه بالای سرم چیدم،گفتم:

چشم را باز کنید،آیتی بهتر از این می خواهید؟!!

می شنیدم که به هم می گفتند:

سحر می داند،سحر...!

سرهرکوه رسولی دیدند

ابر انکار به دوش آوردند.

باد را نازل کردیم تا کلاه از سرشان بردارد.

خانه هاشان پر داودی بود،چشمشان را بستیم.

دستشان را نرساندیم به سر شاخه ی هوش.

جیبشان را پرعادت کردیم.

خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم...

 

 

 

 


ارسال شده در تاریخ : جمعه 20 آبان 1390 :: 14:52 :: توسط : anahid

آناهید یا آناهیتا یا ناهید نام ایزد بانوی آب و باران و باروری در مذاهب ایران باستان است..

در دین زرتشت، آناهیتا دختر اهورامزدا (خدای زرتشتیان) می باشد که مونث می باشد.او فرشته ای زیبا، بلند بالا و دلیر با بازوان سپید توصیف شده است.در اساطیر ایرانی او سرچشمه همه آب ها و منبع همه باروری هاست.

 

آناهید الهه آب است. اوست که به فرمان اهورامزدا از آسمان باران، برف و تگرگ را فرو می‌باراند. بندهش(کتابی است به پهلوی در تفسیر اوستا) او را «مادر آب‌ها» توصیف می‌کند. سبب این که ایرانیان در نوروز غسل می‌کنند آن است که این روز به الهه آب تعلق دارد از این رو مردم در این روز در هنگام سپیده دم از خواب برمیخیزند و با آب قنات و حوض خود را می‌شویند و گاهی نیز آب جاری( آب رود) بر خود از راه تبرک و دفع آفات می‌ریزند. و در این روز مردم به یکدیگر آب می‌پاشند و درباره سبب این کار برخی گفته‌اند علت آن است که در کشور ایران دیرگاهی باران نبارید و سپس ناگهان سخت ببارید و مردم  آن باران را متبرک دانستند و از آن آب به یکدیگر پاشیدند و این کار همچنان در ایران مرسوم بماند.

آناهیتا که در فارسی میانه آناهید و در فارسی امروزی ناهید شده،از پیشوند نفی<<آن>>به معنی <<نا>>و واژه اوستایی<<آهیتا>> به معنی <<آاوده>>پدید آمده است و به معنی <<ناآلوده>>است.

 

 


ارسال شده در تاریخ : جمعه 20 آبان 1390 :: 14:17 :: توسط : anahid

 

 

مجسمه آناهید

فومن استان گیلان

 


ارسال شده در تاریخ : جمعه 20 آبان 1390 :: 14:10 :: توسط : anahid

 

 

 

 

نماد ایزد بانوی آب ها


ارسال شده در تاریخ : جمعه 20 آبان 1390 :: 14:02 :: توسط : anahid

آزادی

 

 

ای شادی!ای آزادی!

ای شادی آزادی!

روزی که تو بازآیی

با این دل غم پرورد

من با تو چه خواهم کرد؟!

غم هامان سنگین است

دل هامان خونین است

از سر تا پامان خون می بارد

ما سر تا پا زخمی

ما سر تا پا خونین

ما سر تا پا دردیم

ما این دل عاشق را

در راه تو آماج بلا کردیم...

وقتی که زبان از لب می ترسید

 



 ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : جمعه 20 آبان 1390 :: 11:46 :: توسط : anahid


دختری بعد از ازدواج نمیتوانست با مادر شوهر خود کنار بیاید و هر روز با او جر و بحث می کرد.

عاقبت دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد سمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد!

داروساز گفت :اگر سم خطرناکی به او بدهد و مادر شوهرش بمیرد،همه به او شک خواهند کرد،پس معجونی به دختر داد و گفت که هر روز مقدار از ان را در غذای مادر شوهر بریزد تا سم معجون کم کم در او اثر کند و او را بکشدو توصیه کرد در این مدت با مادرشوهر مدارا کند تا کسی به او شک نبرد.

دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقداری از ان را در غذای مادر شوهر می ریخت و با مهربانی به او میداد.

هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس،اخلاق مادرشوهر هم بهتر و بهتر شد تا آنجا مه یک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت:دیگر از مادر شوهرم متنفر نیستم.حالا او را مانند مادرم دوست دارم و دیگر دلم نمیخواهد که بمیرد،خواهش می کنم داروی دیگری به من بدهید تا سم را از بدنش خارج کنم.

داروساز  لبخندی زد و گفت:دخترم،نگران نباش.آن معجونی که به تو دادم سم نبود بلکه سم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادرشوهرت از بین رفته است...!

 


ارسال شده در تاریخ : جمعه 20 آبان 1390 :: 11:34 :: توسط : anahid


صدفی به صدف دیگر گفت:درد زیادی در درونم حس میکنم.دردی سنگین که مرا عذاب می دهد.صدف دیگر با غرور گفت:ستایش آسمان ها و زمین را که من هیچ دردی در خود ندارم.خوب هستم و سلامت.

در همان لحظه خرچنگی از آنجا عبور می کرد که صحبت دو صدف را شنید،به آنکه از خود راضی بود گفت:بله کاملا خوب و سلامتی اما دردی که همسایه ات حس می کند مرواریدی است بی نهایت زیبا که تو از آن بی بهره ای...!

 


ارسال شده در تاریخ : جمعه 20 آبان 1390 :: 11:24 :: توسط : anahid

مرد بی ایمان که مربی شنا بود و چندین مدال المپیک داشت،هر چیزی را که راجع به خدا و دین میشنید مورد تمسخر قرار می داد.

یک شب او به استخر سرپوشیده آموزشگاهش رفت.با اینکه چراغها خاموش بودند اما نور ماه برای شنا کافی به نظر می رسید.مرد جوان بالای تخته شیرجه رفت و برای شیرجه زدن دستانش را باز کرد،ولی ناگهان متوجه سایه بدنش شد که بر روی دیوار همچون صلیبی به نظر می رسید.

حس عجیبی به او دست داد!!

به سرعت از پله ها پایین آمد و چراغ را روشن کرد

و در آن لحظه ناگهان با استخری خالی از آب مواجه شد...!!!

آب استخر برای تعمییرات تخلیه شده بود...

 


ارسال شده در تاریخ : پنج‌شنبه 19 آبان 1390 :: 22:25 :: توسط : anahid

روزی زیبایی و زشتی در ساحل دریایی به هم رسیدند و تصمیم گرفتند تا خود را در دریا بشویند.لباس از تن در آورده و به شنا پرداختند پس از اندکی زشتی به ساحل برگشت و لباس زیبایی را به تن کرد و راهش را گرفت و رفت.زیبایی اندکی بعد از دریا بیرون آمد و اثری از لباس خود ندید وچون از برهنه بودن خجالت می کشید به ناچار لباس زشتی را به تن کرد و به راه افتاد.

از آن روز به بعد مردم بسیاری آن دو را با هم اشتباه گرفتند.

اما بودند کسانی هم که صورت زیبایی را با وجود لباسی مه به تن داشت شناختند و بعضی نیز صورت زشتی را شناخته و با زیبایی اشتباه نگرفتند...!

 

 

برگرفته از سخنان جبران خلیل جبران

 

 


ارسال شده در تاریخ : پنج‌شنبه 19 آبان 1390 :: 21:49 :: توسط : anahid
درباره وبلاگ
به تماشا سوگند و به آغاز کلام
موضوعات
بازم بدون عنوان آدما تولدم آگاهی ... راستش رو بگو
نويسندگان
پيوندها
 
 
 
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران