آناهید،الهه آب ها
 
 

به تماشا سوگند و به آغاز کلام

وبه پرواز کبوتر از ذهن

واژه ای در قفس است.

حرفهایم مثل یک تکه چمن روشن بود.

من به آنان گفتم:آفتابی لب درگاه شماست

که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد.

وبه آنان گفتم:سنگ،آرایش کوهستان نیست

همچنانی که فلز زیوری نیست به اندام کلنگ...

در کف دست زمین گوهر ناپیدایی ست

که رسولان همه از تابش آن خیره شدند.

پی گوهر باشید.

لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید.

ومن آنان را به صدای قدم پیک بشارت دادم

وبه نزدیکی روز،وبه افزایش رنگ.

به طنین گل سرخفپشت پرچین سخن های درشت...

و به آنان گفتم:

هرکه در حافظه چوب ببیند باغی

صورتش در وزش بیشه ی شور ابدی خواهد ماند.

خوابش آرامترین خواب جهان خواهد بود.

آن که نور از سرانگشت زمان برچیند

می گشاید گره پنجره ها را با آه...!

زیر بیدی بودیم

برگی از شاخه بالای سرم چیدم،گفتم:

چشم را باز کنید،آیتی بهتر از این می خواهید؟!!

می شنیدم که به هم می گفتند:

سحر می داند،سحر...!

سرهرکوه رسولی دیدند

ابر انکار به دوش آوردند.

باد را نازل کردیم تا کلاه از سرشان بردارد.

خانه هاشان پر داودی بود،چشمشان را بستیم.

دستشان را نرساندیم به سر شاخه ی هوش.

جیبشان را پرعادت کردیم.

خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم...

 

 

 

 



ارسال شده در تاریخ : جمعه 20 آبان 1390 :: 14:52 :: توسط : anahid

درباره وبلاگ
به تماشا سوگند و به آغاز کلام
موضوعات
بازم بدون عنوان آدما تولدم آگاهی ... راستش رو بگو
نويسندگان
پيوندها
 
 
 
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران