آناهید،الهه آب ها
 
 

یک روز صبح که همراه با یک دوست آرژانتینی در صحرای موجاوه قدم میزدیم چیزی را دیدیم که در افق می درخشد هر چند قصد داشتیم به یک دره برویم،امامسیرمان را عوض کردیم تا ببینیم آن درخشش از چیست.تقریبا یک ساعت در زیر آفتابی که مدام گرمتر میشد راه رفتیم و تنها هنگامی که به ان رسیدیم فهمیدیم چیست.یک بطری خالی بود...

شاید از چند سال پیش در انجا افتاده بود.غبار صحرایی در درونش متبلور شده بود.از آنجا که صحرا بسیار گرمتر از یک ساعت قبل شده بود ،تصمیم گرفتیم دیگر به سمت در نرویم.به هنگام بازگشت فکر کردم:چندبار به خاطر درخشش کاذب راهی دیگر،از پیمودن راه اصلی زندگی باز مانده ایم؟!

اما باز فکر کردم اگر به سمت ان بطری نمی رفتیم چطور میفهمیدیم فقط درخششی کاذب است.

 

 

برگرفته از کتاب دومین مکتوب اثر پائولوکوئیلو

 



ارسال شده در تاریخ : جمعه 27 آبان 1390 :: 18:07 :: توسط : anahid

درباره وبلاگ
به تماشا سوگند و به آغاز کلام
موضوعات
بازم بدون عنوان آدما تولدم آگاهی ... راستش رو بگو
نويسندگان
پيوندها
 
 
 
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران