آناهید،الهه آب ها
 
 

 

مرا بسپار در یادت به وقت لرزش قلبت

نگاهت گر به آن بالاست و در حال دعا هستی

دعایم کن که من محتاج محتاجم...

 



ارسال شده در تاریخ : پنج‌شنبه 19 مرداد 1391 :: 20:30 :: توسط : anahid

 

هنوز هستند پسرانی که بوی مردانگی می دهند در دستانشان عزت یک مرد ، یکمرد واقعی لمس می شود. اهل ناموسبازی نیستند! می شود روی حرف و قول هایشان حساب کرد ...

هنوز هم هستند دخترانی که تنشان بوی محبت خالص میدهد،نابند...آری،هنوزهم هستند!

 بکرند!کمیاب اند! پاک اند! نادرند...

هنوز آدم هایی از جنس فرشته پیدا می شود / هستند ! نادرند ! کمیاب اند ! اما هستند..

پس زندگی میکنیم...حتی اگر بهترين هايم را از دست بدهم!!! چون اين زندگی کردن است که بهترين های ديگررا برايم ميسازد بگذار هر چه از دست ميرود برود....!!!! من آن را ميخواهم که به التماس آلوده نباشد حتی زندگی را...

 


ارسال شده در تاریخ : پنج‌شنبه 19 مرداد 1391 :: 13:16 :: توسط : anahid

 

جلوی من حرکت نکن من پیروی نمی‌کنم ، پشت سر من حرکت نکن من رهبری نمی‌کنم

تنها کنارم قدم بزن و دوستم باش...




آلبر کامو(فیلسوف فرانسوی)

 

 

 


ارسال شده در تاریخ : پنج‌شنبه 19 مرداد 1391 :: 13:05 :: توسط : anahid

 

امشب که بلرزید دل و بعض و صدایت

آرام روان گشت دلت سوی خدایت

رفتی به در خانه آن قاضی حاجات

یاد آر مرا ملتمس لطف و دعایت...

 



ارسال شده در تاریخ : سه‌شنبه 17 مرداد 1391 :: 20:35 :: توسط : anahid

 

 

 

 


ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 16 مرداد 1391 :: 14:30 :: توسط : anahid

 

و خدا زن را از پهلوی چپ مرد آفرید
آری ، خداوند زن را از پهلوی چپ مرد آفرید
نه از سر او ، تا فرمانروای او باشد
نه از پای او ، تا لگد کوب امیال او گردد
بلکه از پهلوی او ، تا برابر با او باشد
و از زیر بازوی او ، تا مورد حمایت او باشد
  از نزدیکترین نقطه به قلب او
  تا معشوق و محبوب او باشد ...


ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 15 مرداد 1391 :: 19:50 :: توسط : anahid

من باشم وتو باشی و...

یک کافه دنج خلوت باشد ...

حرف بزنیم

بخندیم

آه بکشیم

ادای این و آن را دربیاوریم

همدیگر را نصیحت کنیم و بعد خنده مان بگیرد

از اینکه خودمان بیشتر محتاجیم به این نصیحت ها

ساده و بی آلایش درد دل کنیم

بیرون کافه باران ببارد،برف یا حتی تگرگ

مهم نیست

مهم این است که هوا مثل همیشه نباشد

من از بی برنامگی این روزهایم گلایه کنم

تو از زیاد بودن درگیری هایت

هی من غر بزنم،تو امید بدهی

ادای روشنفکری درنیاوریم

قهوه سفارش ندهیم وقتی حس خوردنش با ما نیست

یک لیوان بزرگ پر از بستنی شکلاتی،شیرین شیرین

به شیرینی تویی که می فهمی ام

به شیرینی دوستیمان

من باشم .. تو باشی...

 


ارسال شده در تاریخ : سه‌شنبه 10 مرداد 1391 :: 18:45 :: توسط : anahid

 

دوستت دارم به آن اندازه اي که عاشقم ، عاشق يک عاشق واقعي ، عاشق تو
عاشقي که براي رسيدن به تو لحظه شماري ميکند ،به عشق اين لحظه هاي انتظار دوستت دارم
به اندازه تمام لحظه هاي زندگي ام تا آخر عمرم عاشقم ،
به عشق اينکه تو را تا آخرين نفس دارم ، دوستت دارم
به عشق اينکه گاهي با تو و گهگاهي به ياد تو در زير باران قدم ميزنم عاشق بارانم
به عشق آمدن باران و به اندازه تمام قطره هاي باران دوستت دارم
به عشق تو به آسمان پر ستاره خيره ميشوم ،به اندازه تمام ستاره هاي آسمان دوستت دارم
به عشق ديدن تو بي قرارم ، تا تو را دارم هيچ غمي جز غم دلتنگي ات در دل ندارم،
به اندازه تمام لحظه هاي بيقراري و دلتنگي دوستت دارم
من که عاشق چشمهايت هستم ، عاشق گرفتن دستهاي مهربانت هستم ،
به عشق نگاه به آن چشمهاي زيبايت دوستت دارم
لحظه هاي عاشقي با تو چقدر شيرين است ، آنگاه که با تو هستم يک لحظه تنها ماندن نفسگير است.
به شيريني لحظه هاي عاشقي دوستت دارم...

 

 

و چه شیرین بود دوست داشتن او...

 


ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 08 مرداد 1391 :: 18:34 :: توسط : anahid

معلم عصبی دفتر رو روی میز کوبید و داد زد: سارا

 

دخترک خودش رو جمع و جور کرد،

سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم کشید

و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟ 

معلم که از عصبانیت شقیقه هاش می زد،

تو چشمای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد:
چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن ؟ هـــا؟!

فردا مادرت رو میاری مدرسه... می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت کنم!
 

دخترک چونه ی لرزونش رو جمع کرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:
خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...
اونوقت می شه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد...

اونوقت برای خواهرم شیر خشک میخریم که شب تا صبح گریه نکنه...

اونوقت...

اونوقت قول داده برای من هم یه دفتر بخره

که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم...

اونوقت قول می دم مشقامو...

معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا...
و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد.....

******************************************

حالا اون دخترکوچولو بزرگ شده و ...

 

 

 

 


ارسال شده در تاریخ : شنبه 07 مرداد 1391 :: 13:19 :: توسط : anahid

 

 

انقدر مزه میده وقتی افطاری تا خرخره ت خوردی  مثل این دستت رو بذاری رو شکمت و بخوابی...

وای خدا چه بامزه س

اصن عاشقشم یعنی...

راستی دیر شده ولی ماه مهمونی خدا مبارک...

 

 


ارسال شده در تاریخ : پنج‌شنبه 05 مرداد 1391 :: 23:36 :: توسط : anahid
درباره وبلاگ
به تماشا سوگند و به آغاز کلام
موضوعات
بازم بدون عنوان آدما تولدم آگاهی ... راستش رو بگو
نويسندگان
پيوندها
 
 
 
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران