آناهید،الهه آب ها
 
 

حسین (ع) بیشتر از آب، تشنه لبیک بود...

افسوس که به جای افکارش زخمهای تنش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی‌آبی نامیدند.

(دکتر شریعتی)

 

بیاید تو این شبها با چشم باز گریه کنیم

به این فکر کنیم که حسین(ع)الحق گویان برای مبارزه با ظلم راهی شد ولی...



ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 01 آذر 1391 :: 20:53 :: توسط : anahid

غریبه بود اشنا شد
عادت شد
عشق شد
هستی شد
روزگار شد
خسته شد
دور شد
بیگانه شد


فراموش نشد...


ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 21 آبان 1391 :: 01:18 :: توسط : anahid

طایر دولت اگر باز گذاری بکند                          یار باز آید و با وصل قراری بکند

دیده را دستگه درر و گهر گرچه نماند                    بخورد خونی و تدبیر نثاری بکند

دوش گفتم بکند لعل لبش چاره ی من                        هاتف غیب ندا داد که آری بکند

کس نیارد بر او دم زند از قصه ما                        مگرش باد صبا گوش گذاری بکند

داده ام باز نظر را بتذروی پرواز                   باز خواند مگرش نقش و شکاری بکند

شهر خالی ست زعشاق بود کز طرفی            مردی از خویش برون آید و کاری بکند

کو کریمی که ز بزم طربش غم زده ای              جرعه ای در کشدو دفع خماری بکند

یا وفا یا خبر وصل تو یا مرگ رقیب               بود آیا که فلک زین دو سه کاری بکند

حافظا گر نروی از در او هم روزی

گذری بر سرت از گوشه کناری بکند

 

 

 

 


ارسال شده در تاریخ : جمعه 19 آبان 1391 :: 16:12 :: توسط : anahid

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
ور ازین بیخبری رنج مبر هیچ مگو

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر می ترسم
گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو

من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو 

قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد
در ره دل چه لطیفست سفر هیچ مگو  

گفتم ای دل چه مه ست این  دل اشارت می کرد
که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو 

گفتم این روی فرشته است عجب یا بشر است
 گفت این غیر فرشته است و بشر هیچ مگو

ای نشسته تو درین خانه پر نقش و خیال
خیز ازین خانه برو رخت ببر هیچ مگو
  
گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست
گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو

 


ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 08 آبان 1391 :: 14:06 :: توسط : anahid

روزی عارف پیری با مریدانش از کنار قصر پادشاه گذر میکرد.
شاه که در ایوان کاخش مشغول به تماشا بود، او را دید و بسرعت به نگهبانانش دستور داد تا استاد پیر را به قصر آورند.
عارف به حضور شاه شرفیاب شد.
شاه ضمن تشکر از او خواست که نکته ای آموزنده به شاهزاده جوان بیاموزد مگر در آینده او تاثیر گذار شود.
استاد دستش را به داخل کیسه فرو برد و سه عروسک از آن بیرون آورد و به شاهزاده عرضه نمود و گفت: بیا اینان دوستان تو هستند، اوقاتت را با آنها سپری کن.
شاهزاده با تمسخر گفت: من که دختر نیستم با عروسک بازی کنم...!
عارف اولین عروسک را برداشته و تکه نخی را از یکی از گوشهای آن عبور داد که بلافاصله از گوش دیگر خارج شد.

سپس دومین عروسک را برداشته و اینبار تکه نخ از گوش عروسک داخل و از دهانش خارج شد.
او سومین عروسک را امتحان نمود.
تکه نخ در حالی که در گوش عروسک پیش میرفت، از هیچیک از دو عضو یادشده خارج نشد.

استاد بلافاصله گفت : جناب شاهزاده،دوستان شما همه گی شبیه این عروسک ها هستند.

اولی که اصلا به حرفهایت توجهی نداشته.

دومی هرسخنی را که از تو شنیده، همه جا بازگو خواهد کرد.

و سومی دوستی است که همواره بر آنچه شنیده لب فرو بسته.

شاهزاده فریاد شادی سر داده و گفت: پس بهترین دوستم همین نوع سومی است و منهم او را مشاور امورات کشورداری خواهم نمود.

عارف پاسخ داد : نه
و بلافاصله عروسک چهارم را از کیسه خارج نمود و آنرا به شاهزاده داد و گفت:

این دوستی است که باید بدنبالش بگردی...

شاهزاده تکه نخ را گرفت و امتحان نمود..
با تعجب دید که نخ همانند عروسک اول از گوش دیگر این عروسک نیز خارج شد. گفت : استاد اینکه نشد؟!!

عارف پیر پاسخ داد:حالا مجدد امتحان کن...
برای بار دوم تکه نخ از دهان عروسک خارج شد.
شاهزاده هیجانزده برای بار سوم نیز امتحان کرد و تکه نخ در داخل عروسک باقیماند و خارج نشد...!

استاد رو به شاهزاده کرد و گفت:شخصی شایسته دوستی و مشورت توست که بداند کی حرف بزند و حرف های شما را بازگو کند. چه موقع به حرفهایت توجهی نکند و از یک گوش بشنود و از گوش دیگر خارج کند.و چه موقع راز دار بماند و حرفهای شما را بازگو نکند...

 

 

 


ارسال شده در تاریخ : سه‌شنبه 02 آبان 1391 :: 14:52 :: توسط : anahid

خیلی دیالوگ قشنگیه...

 


ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 19 مهر 1391 :: 00:19 :: توسط : anahid

میدونی چه آدم هایی موفق هستند؟؟؟

 

آدم های ساده دل،ولی پر شور و حرارت...

 


ارسال شده در تاریخ : سه‌شنبه 11 مهر 1391 :: 21:04 :: توسط : anahid


ببینید از این خوشتون میاد....؟!عشق منه...جیگر منههیشکی رو هم دوست نداره فقط خودش!


ادامه مطلب رو ببینید

 



 ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 05 مهر 1391 :: 21:39 :: توسط : anahid

نا امید بودن، عین مـــُــردن است.....

برو دریا ، شنا کن !

هفت تا سنگ بنداز تو دریا و هفت تا آرزو کن !


به آسمون و ستاره ها نگاه کن !

 

چای بخور ، برای دیگران هم چای دم کن !

جوراب های رنگی بپوش !

 

شعر بگو !


خاطرات قشنگ رو بنویس !

بالا بلندی ، وسطی بازی کن !(شما میتونی کلاغ پر بازی کنی)


قاصدک ها رو بگیر و آرزو کن و فوتشون کن !

 

بی مناسبت برای مادرت کادو بخر! بگو این توی ویترین برای تو بود !


در لحظه دست دادن به یه دوست ، دستش رو فشار بده !(این خیلی خوبه)

لباس های رنگی بپوش !


آب نبات چوبی لیس بزن !


نوزاد فامیل رو بغل کن !(البته اگه نوزاد گریه نکنه و شما ضایع نشید)


عکسات رو با لبخند بگیر !

بستنی قیفی بخور !


زیر جمله های قشنگ یه کتاب خط بکش !


به کوچیکتر ها سلام کن !


تلفن رو بردار و به دوست های قدیمیت زنگ بزن !

 

باغ وحش برو ، شهربازی ، چرخ و فلک سوار شو !


جمعه ها کوه برو ، هر جاش که خسته شدی ، یه ذره دیگه ادامه بده !(این واقعا جواب میده)


نون خامه ای بخر و با لذت بخور !

قبل خواب کارای روزت رو مرور کن و برای فردات برنامه بریز!

هیچ وقت خودت رو به مردن نزن !
نفس های عمیق بکش !

به دردو دل دیگران با دقت گوش بده !


سوار تاکسی شدی بلند سلام کن !

 ***************************************

 شاد باش،شاده شاد

 

این دنیا برای ما ادم ها شمشیرش رو از رو بسته و هر روزاز غصه ها و درگیری هامون کم که نمیشه اضافه هم میشه

و تنها انتقامی که میشه از دنیا گرفت شاد بودنه

 

 زندگی یه جشنه که ناخواسته بهش دعوت شدی

ولی حالا که دعوت شدی تا میتونی زیبا برقص

 

بذار زندگی هر چی میخواد پیله کنه چه باک وقتی میدونیم پروانه میشیم

 

بذار ابر سونوشت هر چه میخواد بباره ما چترمون خداست

 

انسان های با خدا همیشه شادن چون میدونن یکی رو دارن که خیلی بزرگه

بزرگتر از هر چه که ما فکر میکنیم

 

پس تا میتونید شاد باشید و با صدای بلند بخندید و اطمینان داشته باشید کسی مواظبتون هست،کسی که از همه به شما مهربون تره

 

شاد باشید و امیدوار تا به زندگی بگیم

برای من یکی کم میاری...




 

 


ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 02 مهر 1391 :: 15:35 :: توسط : anahid


پنج آدمخوار به عنوان کارمند در یک شرکت استخدام شدند.
هنگام مراسم خوشامدگویی رئیس شرکت گفت: "شما همه جزو تیم ما هستید. شما اینجا حقوق خوبی می گیرید و میتوانید به غذاخوری شرکت رفته و هر مقدار غذا که دوست داشتید بخورید. بنابراین فکر خوردن کارکنان را از سر خود بیرون کنید."
آدمخوارها قول دادند که با کارکنان شرکت کاری نداشته باشند.


چهار هفته بعد رئیس شرکت به آنها سر زد و گفت: "می دانم که شما خیلی سخت کار می کنید. من از همه شما راضی هستم. امّا یکی از کارمند های ما ناپدید شده است. کسی از شما می داند که چه اتفاقی برای او افتاده است؟"
آدمخوارها اظهار بی اطلاعی کردند.
بعد از اینکه رئیس شرکت رفت، رهبر آدمخوارها از بقیه پرسید: "کدام یک از شما نادانها اون کارمند رو خورده؟"
یکی از آدمخوارها با اکراه دستش را بالا برد.
رهبر آدمخوارها گفت: "ای احمق! طی این چهار هفته ما مدیران،مسئولان و مدیران پروژه ها را خوردیم  و کسی متوجه نبودشون نشد و حالا توی نادان کسی رو خوردی که رئیس نبودش رو متوجه شد؟!
از این به بعد لطفاً افرادی را که به خوبی کار می کنند نخورید!!!!

 


ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 29 شهریور 1391 :: 23:23 :: توسط : anahid
درباره وبلاگ
به تماشا سوگند و به آغاز کلام
موضوعات
بازم بدون عنوان آدما تولدم آگاهی ... راستش رو بگو
نويسندگان
پيوندها
 
 
 
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران