آناهید،الهه آب ها
 
 

دلم برای کسی تنگ است که...

که بغض نبودنش در من دنیایم را زیر و رو میکند

دلم برای کسی تنگ است که من نبودنش را خواستم

دلم تنگ است

دلم تنگ است

دلم تنگ است

از نبودنش میترسم

نبودنی که من خواستمش

دلـــــــــــــــــــــــــــــــم تنگ است

 

 

 


ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 22 خرداد 1391 :: 00:29 :: توسط : anahid

خدایا کفر نمیگویم

پریشانم

چه میخواهی تو از جانم

مرا بی آنکه خود خواهم,اسیر زندگی کردی

خداوندا

اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی لباس فقر پوشی

غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیاندازی

وشب آهسته و خسته تهی دست و زبان بسته بسوی خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر میگویی نمیگویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرماخیز تابستان,بر سایه ی دیوار بنشینی و لب بر کاسه ی مسی قیر اندو بگذاری

وقدری آن طرف تر عمارت های مرمرین بینی

و اعصابت برای سکه ای این سو آن سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر میگویی نمیگویی؟!

خداوندا!

اگر روزی بشر گردی

ز حال بندگانت با خبر گردی

پشیمان میشوی از این خلقت،این بودن،این بدعت

خداوندا تو مسئولی

خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است

چه رنجی میکشد آن کس که انسان است واز احساس سرشار!

"دکترعلی شریعتی"

 


ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 22 خرداد 1391 :: 00:00 :: توسط : anahid

او بايد بداند که همه ي مردم عادل و همه ي آن ها صادق نيستند . اما به فرزندم بياموزيد که به ازاي هر شياد ، انسان هاي صديق هم وجود دارند . به او بگوييد که به ازاي هر سياست مدار خودخواه ، رهبر با همتي هم وجود دارد، به او بيموزيد که در ازاي هر دشمن دوستي هم است . مي دانم که وقت مي گيرد ؛ اما به او بياموزيد که اگر با کار و زحمت خويش يک دلار کاسبي کند ، بهتر از آن است که جايي روي زمين پنج دلار پيدا کند . به او بياموزيد که از باختن پند گيرد و از پيروز شدن لذت ببرد . او را از غبطه خوردن بر حذر داريد . به او نقش و تاثير مهم خنديدن را ياداور شويد . اگر مي توانيد به او نقش مهم کتاب را در زندگي آموزش دهيد . به او بگوييد تعمق کند ، به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان ، به گل هاي درون باغچه ، به زنبور هايي که در هوا پرواز مي کنند ، دقيق شود . به فرزندم بياموزيد که در مدرسه بهتر است مردود شود اما با تقلب به قبولي نرسد . به او فرا دهید که با ملايم ها ملايم و با گردن کشان گردن کش باشد . به عقايدش ايمان داشته باشد حتي اگر همه خلاف او حرف بزنند . به او ياد دهيد که همه ي حرف ها را بشنود و سپس سخن درست را انتخاب نمايد . ارزش هاي زندگي را به فرزندم آموزش دهيد . به او ياد دهيد که در اوج اندوه تبسم را با خود به همراه داشته باشد . به او بگوييد که در اشک ريختن خجالتي وجود ندارد . به او بياموزيد که براي عقل و شعورش مي تواند قيمت بگذارد اما براي دل قيمت گذاري بي معنا است . به او بگوييد که تسليم هياهو نشود و اگر خود را بر حق مي داند ، پاي سخنش بايستد و با تمام قوا بجنگد . در کار تدريس به فرزندم ، ملايمت به خرج دهيد اما از او يک نازک نارنجي و نازپرورده نسازيد . بگذاريد او شجاع باشد . به او بياموزيد که به مردم اعتقاد داشته باشد . توقع زيادي است ؛ اما ببينيد چه کار مي تواتنيد بکنيد .

 


ارسال شده در تاریخ : شنبه 20 خرداد 1391 :: 22:19 :: توسط : anahid

 زلال ڪہ بـاشـے...

سنـگـہـاے ڪـفــــ رودخـانـہ ات را میـبیـننـد!

و بــر میـدارنــد...!

و نشـانـہ میـرونـد درستـــــ بہ ســوے خـودتـــــ...!

ایـ
טּ استــــ رســم دنیــاے مــا...!!!

 



ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 15 خرداد 1391 :: 23:44 :: توسط : anahid

باورم نمیشه...!!

فقط همین

 

 


ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 14 خرداد 1391 :: 16:22 :: توسط : anahid

میروم...

میروم تا شاید سرنوشتی رغم بخورد که غمی در آن نباشد...

میرم تا شاید درخت آرزوهایم جانی بگیرد...

میروم تا شاید دردی  را تسکین دهم...

میروم تا شاید با رفتنم دلی را شاد کنم...

میروم تا رسیدنم دردی را تسکین دهد...

میروم تا رسیدنم دلی را شاد کند...

...

صحبت فاصله نیست

صحبت درد این فاصله هاست...

درد بی تو سر کردن

بی تو به سر شدن...

...

میروم و میرم و میروم

میرسم و میرسم و میرسم

مقصدم نامعلوم

نه معلوم!!!

 

 

دل تو جانان من...

 

 

 


 

 


ارسال شده در تاریخ : جمعه 12 خرداد 1391 :: 14:45 :: توسط : anahid

 

گاهی آنقدر دلم از زندگی سیر می شود

 

که می خواهم تا سقف آسمان پرواز کنم

 

رویش دراز بکشم آرام و آسوده

مثل ماهی حوضمان که چند روزی روی آب است...!

 


ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 08 خرداد 1391 :: 13:20 :: توسط : anahid

حوصله ندارم اما همه ی قصه رو میگم

همه قصه رو حتی اونجایی که دوست ندارم...

بذار صحبت کنیم اینبار جای اینکه بنویسیم راجع به دوجین سوال و یه سری عقده بدخیم

میدونم که دیگه مردم ،مرگمم موقتی نیست

این جواز دفن و کفنه یه صدای لعنتی نیست

توی این بهبه شک وسط این همه بحران خودمو گوشه اسفالت جا گذاشتم تو اتوبان

ژست بی خوابی و منگی واسه من نگیر دوباره

کسی که جلوت نشسته عصبی و لت و پاره...

×××××××××××××××××××××××

میگذره این روزا از ما ،ما هم از گلایه هامون

عادی میشن این حوادث اگه سخت ان اگه اسون

توی پاییز مجاور وسطای ماه آذر

شد قارارمون که با هم بزنیم به سیم اخر...

 

 

 


ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 03 خرداد 1391 :: 22:46 :: توسط : anahid


روزگارا که چنین سخت به من میگیری

با خبر باش که پژمردن من آسان نیست

گرچه دلگیرتر از دیروزم

گرچه فردای غم انگیز مرا میخواند

لیک باور دارم دلخوشی هایم کم نیست

زندگی باید کرد...



ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 01 خرداد 1391 :: 19:38 :: توسط : anahid

پسرک و دخترک مشغول بازی بودند...

پسرک یک سری کامل تیله داشت و دخترک چندتایی شیرینی با خودش داشت.

پسر به دختر گفت : من همه تیله هامو بهت میدم؛ در عوض تو همه شیرینیهات رو به من بده !

دختر کوچولو قبول کرد اما پسر کوچولو بزرگترین و قشنگترین تیله رو یواشکی واسه خودش برداشت و بقیه رو به دختر کوچولو داد...!

اما دختر کوچولو در کمال صداقت و طبق قولی که داده بود تمام شیرینیهایش را به پسرک داد... 

آن شب دختر کوچولو با آرامش تمام خوابید و راحت خوابش برد  ولی پسر کوچولو نمی توانست بخوابد ، چون به این فکر می کرد که همانطور که خودش بهترین تیله اش را یواشکی پنهان کرده شاید دختر کوچولو هم مثل او مقداری از شیرینیهایش را قایم کرده و همه شیرینی هایش را به او نداده ...!!!

 


ارسال شده در تاریخ : پنج‌شنبه 21 اردیبهشت 1391 :: 17:19 :: توسط : anahid
درباره وبلاگ
به تماشا سوگند و به آغاز کلام
موضوعات
بازم بدون عنوان آدما تولدم آگاهی ... راستش رو بگو
نويسندگان
پيوندها
 
 
 
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران