آناهید،الهه آب ها
 
 

وای چه روز قشنگی بود...

همه روز بارون اومد.خدایا ،خداجونم به خاطر بارون قشنگت شکرت...

عاشق بارونم.حتی وقتی خیابونها پر آب میشه و مجبورم از داخل آب رد بشمو کفش و شلوارم از آب بارون خیسه خیس میشه...

حتی وقتی سرماش سخت میشه...

حتی وقتی که چتر با خودم نیاوردمو دونه های بارون به صورتم میخوره و همه لباسام خیسه آب میشه...

امروز عصر زیر بارون همه ش خندیدم و از زیر بارون بودن لذت بردم،البته تو دلم...(آخه ما دخترا اگه دائم بخندیدم بهمون انگ های بدی میزنن...می دونید که)

الانم سرما خوردم و یه خورده تب دارم...ولی بازم بارونو دوست دارم

میدونید زیر بارون به چی فکر میکردم؟!

به اینکه یه عاشق واقعی هیچ وقت از عشقش خسته نمیشه.حتی اگه عشقش آزارش بده...

و اینکه خدا عاشق بنده هاشه.عاشق منه.عاشقه توئه...

و هر چقدرم بد کنیم،که البته به خودمون بد میکنیم خدا بازم عاشقونه دوستمون داره و با لذت و خنده به ما نگاه میکنه،مثل من که زیر بارون با همه دردسراش خندیدم و از زیر بارون بودن لذت بردم.

حالا...!

آیا ما هم عاشق خدامون هستیم که هر اتفاقی تو زندگیمون افتاد،سختی پیش اومد،بگیم

هر چه از دوست رسد نیکوست...؟!!!

هستیم؟؟؟

 

 



ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 29 آبان 1390 :: 21:42 :: توسط : anahid

درباره وبلاگ
به تماشا سوگند و به آغاز کلام
موضوعات
بازم بدون عنوان آدما تولدم آگاهی ... راستش رو بگو
نويسندگان
پيوندها
 
 
 
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران